تبليغاتX
یک پنجره برای من کافی است

درخت، در تنهایی سرد و خاموش خود می‌گریست. گونه‌های تبدار زمین

 زیر بارش نگاه داغ خورشید گُر گرفته بود. گلهای تشنه سر به آسمان

 بلند کرده بودند و لبخند آسمان در هاله‌ای از غبار محو شده بود.

 رودخانه‌ها در حرکت جاری و سیال خود تردید داشتند و کبوتران دعا، در

 جستجوی بالهای استجابت سرگردان بودند. ناگهان دستی، با

 سرانگشتان خیس روی ابرها نام تو را نوشت: باران! ما از پشت پنجرة

 غبارگرفته تو را دیدیم و صدایت کردیم. پاورچین پاورچین به دیدارمان

 آمدی با دست مهربانت روی گونه‌های تبدار زمین دست کشیدی،

 شاخه‌ها را نوازش کردی و شکوفه‌های کوچک بر شاخه‌ها لبخند زدند.

 تو باریدی. پروانه‌ها و گنجشکهای بی‌چتر در سایه بوته‌ها و درخت‌ها به

 تماشای شادی تو نشستند. تو باریدی و درهای آسمان گشوده شد.

 می‌گویند وقتی باران می‌بارد، دعاها مستجاب می‌شوند. کبوتران دعا

 بال گشودند و به اوج پریدند و رودخانه‌ها، فروشان و سیال به آغوش

 دریا رفتند. تو باریدی. بر بامهای کاهگلی و دوباره آوازهای کودکی را به

 یادمان آوردی. مثل آن روزها که بر بام خانه‌ هاجر می‌باریدی. مگر

 می‌شود تو بباری و ما آرزوی شکوفایی نکنیم؟ مگر می‌شود چک‌چک

‌ آوازهایت را بشنویم و در دستهایمان بنفشه نروید؟ پس ببار، تا در بارش

 زلال تو دلها را بشوییم. چترها را می‌بندیم و زیر باران می‌آییم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:53  توسط انسیه   | 

به یاد سهراب که امروز اول اردیبهشت سالگردش بود.روانش شاد.

تماشای سیب وقت می خواهد و تماشا با شتاب زندگی ما ناسازگار

 است.اگر برای تماشای سیب درنگ

 کنیم همکار ها جایزه را خواهند برد!

 

صد بار در شعرهای خود واژه ی گل را به کار برده ایم اما زیبایی

دینامیک گل را هیچ گاه با خود به

 فضای شعر نیاورده ایم.

 

من هر وقت طراوت پوست درخت چنار را

زیر دستم احساس می کنم همان اندازه

 سربلندم که ملت ها به داشتن شاهکاری هنری!

 

در هنر چه چیزها که سنگ نمی شود!من همیشه در تهی نقاشی

هایم پنهانم.صدای من ازآنجا رساتر

 به گوش می رسد!

از کتاب هنوز در سفرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:18  توسط انسیه   | 

گاهی وقت ها از نردبانی بالا می رویم تا دستهای خدا را بگیریم.غافل از

 اینکه خدا آن پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که ما نیفتیم!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 2:41  توسط انسیه   | 

به یاد خلاصه ی تمام خوبی ها و مهربانی های دنیا:قیصر امین پور

در اولین سالگرد کوچ غریبانه اش

از رفتنت دهان همه باز

انگار گفته بودند:

پرواز

پرواز .... 

20071104072414amin.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 0:37  توسط انسیه   | 

برای هر چیزی سرودی هست.برای وقتی که غمگین هستی و برای وقتی که شادی.

برای وقتی که خسته ای و به خانواده ات که از آن دور مانده ای فکر می کنی.  

یا برای موقعی که خودت را پست می شماری چون گناه کرده ای و مثل کرم خاکی پست و رذل بوده ای1برای آن وقت که میل داری اشک بریزی چون مردم با تو خوب نبوده اند.

 برای آن موقع که دلت شاد است زیرا هوا خوش است و تو آسمان خدا

 _خدای همیشه مهربان_را می بینی که انگار به تو لبخند می زند...برای هر چیزی سرودی هست....

                                                                

                                                                     از متن گفتگوی گوتفرید با ژان کریستف

                                                                                اثر جاودانه ی رومن رولان

 

 

                                                                        

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 1:4  توسط انسیه   | 

ترجیح می دهم که درختی باشم

در زیر تازیانه ی توفان و آذرخش

با پویه ی شکفتن و گفتن

تا رام صخره ای

در ناز و در نوازش باران

خاموش از برای شنفتن!

 

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 19:21  توسط انسیه   | 

هميشه شعر چنان به نظر مي رسد كه گويا بر فراز قلل معروف آلپ قرار دارد.

در حالي كه شعردر زير علفها و زير پاها افتاده است.

تنها بايد خم شد و آن را ديد و از روي زمين برداشت.

                                            بوريس پاسترناك

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 23:26  توسط انسیه   | 

رباعي هاي سپيد

يکشنبه 6 خرداد ماه 1386   02:22
 

images/20070527/ebrahim.jpg :نام محمدرضا سهرابي نژاد بدون شک يادآور رباعي هاي حماسي و به يادماندني او در دوران پس از انقلاب و روزهاي دفاع مقدس است. اما اين بار قرار است در کتاب تازه او، مجموعه اي از سروده هاي سپيد و نيمايي اش را بخوانيم.

«وطنم ، ابراهيم» مجموعه شعر تازه اي از محمدرضا سهرابي نژاد است که در قالب سپيد و نيمايي سروده شده اند. شعرهاي اين مجموعه همگي در حال و هواي دفاع مقدس نفس مي کشند و ويژگي مشترک اغلب اين سروده ها، کوتاه و موجز بودن آنهاست.
سهرابي نژاد در سرودن رباعي تبحر خاصي دارد و شايد به همين دليل است که وقتي به سرودن قالبهاي نو هم روي مي آورد، ناخودآگاه ويژگي هاي قالب رباعي در سروده هايش نمود مي يابد. در حقيقت او از شگردها و تکنيک هاي خاص قالب رباعي در اين سروده ها سود مي جويد.
شگردهايي که در ذيل به برخي از آنان اشاره مي کنيم:
1- خلق تصاوير موجز و بديع: در برخي از سروده هاي اين مجموعه به تصاويري کوتاه ، موجز و زيبا برمي خوريم که گاه بسيار عميق و تاثيرگذار هستند. اين تصاوير بي شباهت به هايکوهاي ژاپني که در آن خلق يک تصوير محوري شگفت و بديع ، اصلي ترين نقش را ايفا مي کند، نيست:
به سر بريده مي ماند
خورشيد
غروب ،
کربلاي کوچکي است! (ص 9)
يا نمونه اي ديگر:
خون گل
شتک که مي زند
خار هم
پر از جوانه مي شود! (ص 53)

و یا:
لاله لبالب بوداز باران شب هنگام
پروانه
خود را شست و
پر زد سوي خورشيد! (ص 84)
در بخش اول شعر زير هم تصويري بديع و شگفت ، آورده است اما توضيحي که در بخش دوم شعر مي آورد که شايد بتوان آن را حشو و زايد دانست از زيبايي و تاثيرگذاري آن کاسته است:
ناگهان
آسمان
فلاش مي زند
چهره هايي خندان به بالا مي نگرند

امروز هم
ديوارهاي بهشت
آذين مي شود
با عکس شهيداني که در راهند!
2- استفاده از بازيهاي لفظي و توجه شاعر به صنايع لفظي مثل جناس ، واج آرايي ، تضاد و...
مثل نمونه ذيل که در آن از هنر واج آرايي سود جسته است:
در تقويم
هيجده بهار بوييده بود
ولي
عصر چهارده گل
بيشتر نداشت
شبي در شبيخون شقاوت
شعله شد
شکفت! (92)
يا استفاده از جناس و بازي لفظي در نمونه ذيل:
دستش را
به دشت عباس
چشمش را
به «عين خوش»
بخشيد
«عين عباس» شد! (ص 150)
3- يکي ديگر از شگردهاي رباعي چنانکه مي دانيم اين است که شاعر در سه مصراع نخست مقدمه چيني کرده و فضا را براي آوردن حرف نهايي مقصود اصلي آماده مي کند و آنگاه در مصراع چهارم ضربه آخر را مي زند.
سهرابي نژاد در برخي از نمونه هاي سپيد اين مجموعه ، قصد داشته از اين شگرد سود جويد که در برخي موارد موفق بوده است اما گاهي دست شاعر رو مي شود و مخاطب پايان شعر را حدس مي زند بنابراين ، آن ضربه نهايي که مدنظر شاعر بوده است ايجاد نمي شود.
به عنوان مثال استفاده شاعر از صنعت جناس در اين شعر، آنقدر سطحي است که حرف آخر شاعر نه آن ضربه نهايي را مي زند و نه حس لذت و شگفتي را در مخاطب ايجاد مي کند:
پايان راه
پا نداشت
به عقب که نگاه کرد
ديد
پا را در پاي پايداري
از دست داده است! (ص 154)
يا در اين نمونه:
درست
سه روز بعد
آش پشت پاي خودش را
در بيمارستان خورد
در حالتي که
«پا» نداشت! (ص 142)

استفاده شاعر از «طنز» در شعرهايي با مضمون دفاع مقدس از ويژگي هاي «وطنم ،ابراهيم» است

يکي از صنايع معنوي که سهرابي نژاد در اين سروده ها توجه خاصي به آن دارد صنعت تلميح است. شاعر با استفاده از تلميح هاي بجا و مناسب ، گاهي با يک اشاره کوتاه ، حکايت ، روايت يا داستاني تاريخي مذهبي را به خدمت مي گيرد تا مفهوم موردنظر خود را به مخاطب منتقل کند. مثل نمونه هاي ذيل:
ديروز اگر مي راند
با چوبدستش
گوسفندان را
امروز هم. مي راند
اما.
گرگها را با تفنگش!
فرعون بيچاره نمي داند
اينجا
پر از «موسا»ي چوپان است! (ص 14)
يکي از ويژگي هاي جالب توجه در سروده هاي اين مجموعه ، استفاده شاعر از «طنز» در شعرهايي با مضمون دفاع مقدس است.
طنزي که در برخي از شعرهاي اين مجموعه مي بينيم ، اغلب بر پايه بازيهاي لفظي استوار است و گاه حتي بي شباهت به کاريکلماتور نيست:
اگر مي خواهي
دشمنت «جيک» نزند
دوست پرحرفي پيدا کن!
با مسلسل رفيق شد! (ص 20)
نازک نارنجي نبود
نارنجک بود
وقتي به معرکه آمد
«فهميده» بود
که مرگ را
چگونه مي شود
«شهيد» کرد! (ص 85)
درست
در دقيقه نود
توپ «طلايي»
به سنگرش خورد! (ص 117)
طنز در شعر سهرابي نژاد بويژه هنگامي که درباره دشمن حرف مي زند، حالت تمسخر و نيشخند به خود مي گيرد:
هيکل قناسش را
با «قناسه»
نشانه گرفتم
قري به کمر داد و
مثل ديو
تنوره کشيد و به خاک افتاد!
تا «فيها خالدون» خالد
سوخت! (ص 35)
خزيدم
کنار سنگرش
به نجوا گفتم:
خالد!
نعم.
سرش بي هوا
مثل هندوانه رسيده اي
پوکيد در هوا! (ص 33)
در مجموع مي توان گفت سهرابي نژاد در مجموعه «وطنم ابراهيم » بيشتر به محتوا و مضمون شعرها توجه داشته است و از اين لحاظ مجموعه ، بسيار غني است. سروده هاي کوتاه اين مجموعه مثل آيينه اي شفاف و روشن ، تصويرهايي زنده ، عميق و تاثيرگذار از جلوه هاي پرشکوه دفاع مقدس را به مخاطب نشان مي دهد.
در اين شعرها، از بي سيم چي و خطشکن و ديده بان و سقاي تشنه جبهه و جنگ گرفته تا مادران داغديده شهدا و اسيران ، همه و همه حضوري روشن و حماسي دارند.
به نظر مي رسد همين توجه بيش از حد شاعر به محتوا و مفهوم در اين سروده ها، گاه موجب شده که از ساختار غافل بماند. بويژه در نمونه هاي سپيد، گاهي شعرها به لحاظ موسيقي دچار کمبود هستند. مانند نمونه هاي زير که زبان شعر آنقدر روايي و ساختار جملات آنقدر عادي است که از شعر فاصله مي گيرد:
همسنگر مجروحم
شوخ طبع و بذله گو بود
چنان که مرگ را هم
دست مي انداخت
تلفني پرسيدم:
«چه مي کني دخو؟»
روي ويلچرم لم داده ام و
حالا
همه را
به يک «چشم» مي بينم! (ص 149)
از سینه سرخان مهاجر بود
که در جستجوي ياران
ميدان مين را مي کاويد
بيهوده.
يارانش در بهشت بودند و
در بهشت ، بسته و
کليدش
در دست «ميني» بود
که به استقبالش مي رفت.
ناگهان
- سرخ و سوخته -
عروج کرد!


انسيه موسويان
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:47  توسط انسیه   | 

ساده است اگر بهار

جنگلي سترگ را

برگ و بر دهد

يا پرنده را زشاخه اي به شاخه اي دگر سفر دهد

من

در انتظار آن بهار گرم و بيقرار و آفتابي ام

مي رسد

مرا عبور مي دهد ز روزهاي سخت

خاك را پرنده مي كند

سنگ را درخت!

شعر از مصطفي علي پور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 1:33  توسط انسیه   | 

بازي وبلاگي كه اين روزها در وبلاگستان به راه افتاده سبب خير شد و باعث شد كه من دستي به سر و روي اين پنجره بكشم.

قرار است در اينجا چند تا راز مگو در باره ي خودم بنويسم.

يك:

 يادم مي آيد وقتي بچه بوديم كمد كتاب برادر بزرگم براي ما صندوقي اسرار آميز بود.يك كمد پر از كتاب هاي شعر و داستان كه هميشه كليدش را پنهان مي كرد.و ما با ننقشه ي قبلي و كمك خوتهر بزرگم گاهي كليدش را كش مي رفتيمو يواشكي به كتابها دستبرد مي زديم.نمي دانم متوجه مي شد و به رويمان نمي آورد يا...؟ يادش به خير خيلي از كتابها را به همين روش خوانديم:سپيد دندان،بينوايان،عروس سياهپوش،امشب اشكي مي ريزد و....!

دو:

كلاس دوم راهنمايي كه بودم دبير ادبياتي داشتيم كه خيلي باذوق و پر احساس بود.من و او باهم دوستان خيلي صميمي بوديم.در شعر خيلي به من كمك كرد.هر كجا هست خدايا به سلامت دارش.آخر سال كه مي شد سيل دفتر هاي خاطرات بود كه از سوي دختر هاي دانش آموز به طرف معلم ها سرازير مي شد.يادم است اين دبير و دوست عزيزم هم دفترش را به من داد تا برايش چند خط يادگاري بنويسم.چند صفحه ي اول دفترش را با چسب چسبانده بود و به من تاكيد كرد كه آن چند صفحه را نخوانم.من هم كه بيشتر كنجكاو شده بودم نتوانستم امانتداري كنم و خواندم.چيز مهمي نبود.فقط دوست پسرهايش برايش يادگاري نوشته بودند!!! بگذريم كه بعد دچار عذاب وجدان شدم و اعتراف كردم.او هم با من قهر كرد و خلاصه بعد از مدته برايش نامه نوشتم و اظهار ندامت كردم و يك شعر هم برايش گفتم تا با من آشتي كرد.

سه:

من از همان اول در كارهاي هنري مثل خياطي و بافتني و .... ضعيف و بي استعداد بودم.هميشه ساعتهاي حرفه و فن موقعي كه معلم مي آمد تا كارها را ببيند ميل بافتني ام را زي ميز مي انداختم و براي پيدا كردنش چند  دقيقه آن زير مي ماندم تا  معلم از ميز ما رد مي شد.شبهاي امتحان هم دست به دامن خواهر بزرگترم نرگس مي شدم و او تا صبح مي نشست و براي من كلاه و شال گردن مي بافت يا پيش بند مي دوخت.در عوض من هم براي او انشا مي نوشتم.

چهار:

يك بار وقتي ۹ـ۸  ساله بودم خواهر كوچكم را گول زدم و مقداري مايع ظرفشويي خوشرنگ ريكا به او دادم كه بخورد!خدا رحم كرد.طفلكي آنقدر سرفه كرد و ....

پنج:

اين يكي كمي سياسيه مي ترسم بنويسم!

وقتي بچه بودم و از تلويزيون يا راديو مي شنيدم كه مي گويند:ولايت فقيه، فكر مي كردم مي گويند :ولايت فقير!!آن وقت با خودم مي گفتم:اين ولايت فقير  كيه كه همه بايد طرفدارش باشند و به او كمك كنند؟!!!

من هم دوستانم صديقه اسماعيل لو،مريم توفيقي و آذين ايقاني را به اين بازي دعوت مي كنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 14:12  توسط انسیه   |