
درخت، در تنهایی سرد و خاموش خود میگریست. گونههای تبدار زمین
زیر بارش نگاه داغ خورشید گُر گرفته بود. گلهای تشنه سر به آسمان
بلند کرده بودند و لبخند آسمان در هالهای از غبار محو شده بود.
رودخانهها در حرکت جاری و سیال خود تردید داشتند و کبوتران دعا، در
جستجوی بالهای استجابت سرگردان بودند. ناگهان دستی، با
سرانگشتان خیس روی ابرها نام تو را نوشت: باران! ما از پشت پنجرة
غبارگرفته تو را دیدیم و صدایت کردیم. پاورچین پاورچین به دیدارمان
آمدی با دست مهربانت روی گونههای تبدار زمین دست کشیدی،
شاخهها را نوازش کردی و شکوفههای کوچک بر شاخهها لبخند زدند.
تو باریدی. پروانهها و گنجشکهای بیچتر در سایه بوتهها و درختها به
تماشای شادی تو نشستند. تو باریدی و درهای آسمان گشوده شد.
میگویند وقتی باران میبارد، دعاها مستجاب میشوند. کبوتران دعا
بال گشودند و به اوج پریدند و رودخانهها، فروشان و سیال به آغوش
دریا رفتند. تو باریدی. بر بامهای کاهگلی و دوباره آوازهای کودکی را به
یادمان آوردی. مثل آن روزها که بر بام خانه هاجر میباریدی. مگر
میشود تو بباری و ما آرزوی شکوفایی نکنیم؟ مگر میشود چکچک
آوازهایت را بشنویم و در دستهایمان بنفشه نروید؟ پس ببار، تا در بارش
زلال تو دلها را بشوییم. چترها را میبندیم و زیر باران میآییم.
تماشای سیب وقت می خواهد و تماشا با شتاب زندگی ما ناسازگار
است.اگر برای تماشای سیب درنگ
کنیم همکار ها جایزه را خواهند برد!
صد بار در شعرهای خود واژه ی گل را به کار برده ایم اما زیبایی
دینامیک گل را هیچ گاه با خود به
فضای شعر نیاورده ایم.
من هر وقت طراوت پوست درخت چنار را
زیر دستم احساس می کنم همان اندازه
سربلندم که ملت ها به داشتن شاهکاری هنری!
در هنر چه چیزها که سنگ نمی شود!من همیشه در تهی نقاشی
هایم پنهانم.صدای من ازآنجا رساتر
به گوش می رسد!
از کتاب هنوز در سفرم

اینکه خدا آن پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که ما نیفتیم!

در اولین سالگرد کوچ غریبانه اش
از رفتنت دهان همه باز
انگار گفته بودند:
پرواز
پرواز ....

برای هر چیزی سرودی هست.برای وقتی که غمگین هستی و برای وقتی که شادی.
برای وقتی که خسته ای و به خانواده ات که از آن دور مانده ای فکر می کنی.
یا برای موقعی که خودت را پست می شماری چون گناه کرده ای و مثل کرم خاکی پست و رذل بوده ای1برای آن وقت که میل داری اشک بریزی چون مردم با تو خوب نبوده اند.
برای آن موقع که دلت شاد است زیرا هوا خوش است و تو آسمان خدا
_خدای همیشه مهربان_را می بینی که انگار به تو لبخند می زند...برای هر چیزی سرودی هست....
از متن گفتگوی گوتفرید با ژان کریستف
اثر جاودانه ی رومن رولان

در زیر تازیانه ی توفان و آذرخش
با پویه ی شکفتن و گفتن
تا رام صخره ای
در ناز و در نوازش باران
خاموش از برای شنفتن!

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
در حالي كه شعردر زير علفها و زير پاها افتاده است.
تنها بايد خم شد و آن را ديد و از روي زمين برداشت.
بوريس پاسترناك

| رباعي هاي سپيد | |||
|
| |||
| يکشنبه 6 خرداد ماه 1386 02:22 | |||
|
و یا:
ديروز اگر مي راند با چوبدستش گوسفندان را امروز هم. مي راند اما. گرگها را با تفنگش! فرعون بيچاره نمي داند اينجا پر از «موسا»ي چوپان است! (ص 14) يکي از ويژگي هاي جالب توجه در سروده هاي اين مجموعه ، استفاده شاعر از «طنز» در شعرهايي با مضمون دفاع مقدس است. طنزي که در برخي از شعرهاي اين مجموعه مي بينيم ، اغلب بر پايه بازيهاي لفظي استوار است و گاه حتي بي شباهت به کاريکلماتور نيست: اگر مي خواهي دشمنت «جيک» نزند دوست پرحرفي پيدا کن! با مسلسل رفيق شد! (ص 20) نازک نارنجي نبود نارنجک بود وقتي به معرکه آمد «فهميده» بود که مرگ را چگونه مي شود «شهيد» کرد! (ص 85) درست در دقيقه نود توپ «طلايي» به سنگرش خورد! (ص 117) طنز در شعر سهرابي نژاد بويژه هنگامي که درباره دشمن حرف مي زند، حالت تمسخر و نيشخند به خود مي گيرد: هيکل قناسش را با «قناسه» نشانه گرفتم قري به کمر داد و مثل ديو تنوره کشيد و به خاک افتاد! تا «فيها خالدون» خالد سوخت! (ص 35) خزيدم کنار سنگرش به نجوا گفتم: خالد! نعم. سرش بي هوا مثل هندوانه رسيده اي پوکيد در هوا! (ص 33) در مجموع مي توان گفت سهرابي نژاد در مجموعه «وطنم ابراهيم » بيشتر به محتوا و مضمون شعرها توجه داشته است و از اين لحاظ مجموعه ، بسيار غني است. سروده هاي کوتاه اين مجموعه مثل آيينه اي شفاف و روشن ، تصويرهايي زنده ، عميق و تاثيرگذار از جلوه هاي پرشکوه دفاع مقدس را به مخاطب نشان مي دهد. در اين شعرها، از بي سيم چي و خطشکن و ديده بان و سقاي تشنه جبهه و جنگ گرفته تا مادران داغديده شهدا و اسيران ، همه و همه حضوري روشن و حماسي دارند. به نظر مي رسد همين توجه بيش از حد شاعر به محتوا و مفهوم در اين سروده ها، گاه موجب شده که از ساختار غافل بماند. بويژه در نمونه هاي سپيد، گاهي شعرها به لحاظ موسيقي دچار کمبود هستند. مانند نمونه هاي زير که زبان شعر آنقدر روايي و ساختار جملات آنقدر عادي است که از شعر فاصله مي گيرد: همسنگر مجروحم شوخ طبع و بذله گو بود چنان که مرگ را هم دست مي انداخت تلفني پرسيدم: «چه مي کني دخو؟» روي ويلچرم لم داده ام و حالا همه را به يک «چشم» مي بينم! (ص 149) از سینه سرخان مهاجر بود که در جستجوي ياران ميدان مين را مي کاويد بيهوده. يارانش در بهشت بودند و در بهشت ، بسته و کليدش در دست «ميني» بود که به استقبالش مي رفت. ناگهان - سرخ و سوخته - عروج کرد! انسيه موسويان | |||
جنگلي سترگ را
برگ و بر دهد
يا پرنده را زشاخه اي به شاخه اي دگر سفر دهد
من
در انتظار آن بهار گرم و بيقرار و آفتابي ام
مي رسد
مرا عبور مي دهد ز روزهاي سخت
خاك را پرنده مي كند
سنگ را درخت!
شعر از مصطفي علي پور

قرار است در اينجا چند تا راز مگو در باره ي خودم بنويسم.
يك:
يادم مي آيد وقتي بچه بوديم كمد كتاب برادر بزرگم براي ما صندوقي اسرار آميز بود.يك كمد پر از كتاب هاي شعر و داستان كه هميشه كليدش را پنهان مي كرد.و ما با ننقشه ي قبلي و كمك خوتهر بزرگم گاهي كليدش را كش مي رفتيمو يواشكي به كتابها دستبرد مي زديم.نمي دانم متوجه مي شد و به رويمان نمي آورد يا...؟ يادش به خير خيلي از كتابها را به همين روش خوانديم:سپيد دندان،بينوايان،عروس سياهپوش،امشب اشكي مي ريزد و....!
دو:
كلاس دوم راهنمايي كه بودم دبير ادبياتي داشتيم كه خيلي باذوق و پر احساس بود.من و او باهم دوستان خيلي صميمي بوديم.در شعر خيلي به من كمك كرد.هر كجا هست خدايا به سلامت دارش.آخر سال كه مي شد سيل دفتر هاي خاطرات بود كه از سوي دختر هاي دانش آموز به طرف معلم ها سرازير مي شد.يادم است اين دبير و دوست عزيزم هم دفترش را به من داد تا برايش چند خط يادگاري بنويسم.چند صفحه ي اول دفترش را با چسب چسبانده بود و به من تاكيد كرد كه آن چند صفحه را نخوانم.من هم كه بيشتر كنجكاو شده بودم نتوانستم امانتداري كنم و خواندم.چيز مهمي نبود.فقط دوست پسرهايش برايش يادگاري نوشته بودند!!! بگذريم كه بعد دچار عذاب وجدان شدم و اعتراف كردم.او هم با من قهر كرد و خلاصه بعد از مدته برايش نامه نوشتم و اظهار ندامت كردم و يك شعر هم برايش گفتم تا با من آشتي كرد.
سه:
من از همان اول در كارهاي هنري مثل خياطي و بافتني و .... ضعيف و بي استعداد بودم.هميشه ساعتهاي حرفه و فن موقعي كه معلم مي آمد تا كارها را ببيند ميل بافتني ام را زي ميز مي انداختم و براي پيدا كردنش چند دقيقه آن زير مي ماندم تا معلم از ميز ما رد مي شد.شبهاي امتحان هم دست به دامن خواهر بزرگترم نرگس مي شدم و او تا صبح مي نشست و براي من كلاه و شال گردن مي بافت يا پيش بند مي دوخت.در عوض من هم براي او انشا مي نوشتم.
چهار:
يك بار وقتي ۹ـ۸ ساله بودم خواهر كوچكم را گول زدم و مقداري مايع ظرفشويي خوشرنگ ريكا به او دادم كه بخورد!خدا رحم كرد.طفلكي آنقدر سرفه كرد و ....
پنج:
اين يكي كمي سياسيه مي ترسم بنويسم!
وقتي بچه بودم و از تلويزيون يا راديو مي شنيدم كه مي گويند:ولايت فقيه، فكر مي كردم مي گويند :ولايت فقير!!آن وقت با خودم مي گفتم:اين ولايت فقير كيه كه همه بايد طرفدارش باشند و به او كمك كنند؟!!!
من هم دوستانم صديقه اسماعيل لو،مريم توفيقي و آذين ايقاني را به اين بازي دعوت مي كنم.