
بدون شك همه ما قهر و آشتيهاي دوستانه، عشقهاي زلال و بيرياي نوجواني، آرزوها و روياهاي دور و دستنيافتني، حس عجيب بزرگ شدن و قد كشيدن، حس غمانگيز دور شدن از روزهاي رنگارنگ كودكي و ... را تجربه كردهايم.
در چنين لحظاتي گاه به دنبال شعرهايي بوديم كه بتوانند آيينه احساس و عواطف ما در آن لحظات باشند. شايد به همين دليل بود كه به سراغ كتابهاي فريدون مشيري، فروغ فرخزاد، سهراب سپهري، حميد مصدق و... ميرفتيم، چرا كه ميتوانستيم تصوير عشقها و آرزوهاي خود را بسادگي در آنها به تماشا بنشينيم.
اگرچه اين شعرها، شعر نوجوان نبودند، اما سادگي و لطافت زبان، تصويرهاي شاعرانه زيبا و رمانتيك و ملموس بودن مضامين و موضوعات آن براي سن و سال ما در آن دوران جاذبه داشت. شايد در دوره حاضر نيز يكي از دلايل عدم استقبال نوجوانان از كتابهاي شعري كه براي آنها منتشر ميشود، همين امر باشد.
يعني دوري و بيگانگي اين كتابها ـ چه به لحاظ محتوا و مضمون و چه به لحاظ ظاهر ـ از دنياي پررمز و راز نوجواني. بيدليل نيست كه نوجوان امروز هم مثل دوران نوجواني پدر و مادرش به شعر مشيري، مصدق، سپهري و ... روي ميآورد.
بدون شك «عشق» قويترين درجه عاطفه است كه در شعر بزرگسال جايگاه اصلي زيباترين اشعار غنايي است. مفهوم «عشق» در معناي ملموس و زميني آن در شعر نوجوان امروز چندان پررنگ نيست، چرا كه «پرداختن به عشق در ادبيات كودك و نوجوان ما به نوعي تابو تبديل شده كه با ايما و اشاره آن هم فقط در قالب نمادها و ضماير مبهم چندمعنايي ميسر است... به طور كلي در شعر نوجوان ما در سالهاي پيش عشق فقط در هيات عرفاني آن مانند دوستي بين دو همجنس، پدر و مادر، معلم، خدا، رهبران ديني، پديدههاي طبيعت و سرانجام ضماير سرگردان و بدون مرجع نظير او، تو و كسي مطرح شده است.»1
در چند سال اخير اما گويا شاعران نوجوان به ضرورت طرح موضوعات متناسب و نزديك به دنياي نوجوان پي بردهاند و در اين راستا تلاشهاي ارزشمندي از سوي شاعران پيشكسوت اين عرصه از جمله مصطفي رحماندوست صورت گرفته است. رحماندوست با 2 كتاب «ترانههاي عاشقانه» و «كاش حرفي بزني» كه به طور خاص حاوي شعرهاي عاشقانه براي نوجوانان بودند آغازگر اين راه بود:
كاش يك روز دلم
با خودش يكدل و يكرنگ شود
تا كه اقرار كنم
گاهگاهي دل من
دوست دارد كه براي تو فقط تنگ شود!
از كتاب كاش حرفي بزني ـ مصطفي رحماندوست
گويي اين اقدام جسورانه رحماندوست راه را براي ساير شاعران اين عرصه گشود و به منزله مجوزي بود براي شكستن كليشهها و به شاعران پس از او جرات و جسارت گام نهادن در اين راه را داد.
به گونهاي كه بعد از آن شاعران ديگري نيز اقدام به سرودن شعرهايي با مضامين رمانتيك و عاشقانه كردند؛ شعرهايي كه بصراحت از عشقهاي دوران نوجواني سخن ميگويند.
بيوك ملكي از ديگر شاعراني است كه در يكي از مجموعه شعرهاي نوجوانش با عنوان «بيا بگير سيب را» چندين سروده را به اين مضمون اختصاص داده است.
ازجمله در شعري با عنوان «نوبت عاشقي» با نام بردن از اسطورههاي هميشگي و شناختهشده عشق در فرهنگ و ادبيات كهن، مثل ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد از زبان يك نوجوان ضرورت وجود و حضور هميشگي عشق را مطرح ميكند:
پدربزرگ مجنون
عزيز نيز
ليلي
پدر هميشه
فرهاد
و مادرم، عروس خانه
شيرين
چرا چرا نبايد
كه عاشق تو باشم؟!
از كتاب بيا بگير سيب را ـ بيوك ملكي
اسدالله شعباني، از شاعران مطرح و شناختهشده شعر كودك و نوجوان نيز بتازگي يك مجموعه مستقل با مضامين عاشقانه با عنوان: «يك نفر رد شد از كنار دلم» براي نوجوانان منتشر كرده است. او در مقدمه كتاب مينويسد: به نظر ميرسد كه در نظام آموزشي كشور، عشق و دلبستگيهاي عاطفي دختر و پسر مساوي با ابتذال قلمداد شده است. درنتيجه با حذف صورت مساله نهتنها نتيجهاي حاصل نشده بلكه اين كارها زمينه را براي گرايش هرچه بيشتر نوجوانان به آثار مبتذل فراهم آورده است. پناه بردن به دنياي مجازي و آلوده شدن به عشقهاي اينترنتي ـ كه جز سرگرداني و افسردگي چيزي در بر ندارد ـ خود نتيجه همين بيتوجهي است.2 شعباني در اين كتاب كوشيده است با زباني ساده، مضمونهاي عشقي را سادهتر و دستيافتنيتر بيان كند و در اين راه از نمادهاي فرهنگي و ادبي شناختهشده در ادبيات كشورمان هم بهرهگيري كرده است.
پري چشمههاي دالاهو
پولكيپوش، آسمانگيسو
در نگاهش ترانه خورشيد
بر لبانش شكوفههاي هلو
گاه در شكل دختري كوچك
گاه در نقش و نام يك بانو
تاق بستان، نشاني از هنرش
بيستون بازتاب جلوه او
بسته پيوند دوستي با من
همچو سمينه رود باقره سو
راه ما تا هميشه دريا
دل ما كولهبار راز مگو...
از كتاب يك نفر رد شد از كنار دلم
در سرودههاي برخي ديگر از شاعران نوجوان مثل ناصر كشاورز، جعفر ابراهيمي، آتوسا صالحي و... نيز به نمونههاي خوب و موفقي از اينگونه اشعار برميخوريم.
به هر تقدير راهي كه چند سالي است در شعر نوجوان آغاز شده و تلاشهايي كه در اين راستا صورت گرفته است، قابل تحسين و ارزشمند است و آن را بايد به فال نيك گرفت؛ اما اين جريان نيز مثل هر حركت ديگري كه در ابتداي راه است، نياز به آسيبشناسي دارد؛ چراكه جرياني نوپا و ظريف است و از حساسيت ويژهاي برخوردار است.
شيوههاي مناسب و نوين براي طرح مضامين اينچنيني، استفاده از نمادها و اسطورههاي كهن، ضرورت و نياز به خلق و آفرينش نمادها و اسطورههاي جديد متناسب با دنياي امروز و علايق نوجوانان عصر حاضر، از جمله مسائلي است كه بايد مورد توجه و تامل شاعران كودك و نوجوان كه در اين عرصه گام مينهند، قرار بگيرد. از سوي ديگر مراقبت و حساسيت شاعران براي پرهيز از تبديل شدن اين مضامين به كليشه و نيز دوري از ابتذال و انحراف اين جريان، مسووليت خطير ديگري است كه بر دوش اين شاعران نهاده شده است.
گذشت زمان و تنوع آثار چاپ شده در اين زمينه نيز خواهد توانست واكنش و بازخورد مخاطبان را در مواجهه با اين آثار نشان دهد.
پانوشتها:
1ـ كتاب از اين باغ شرقي ـ پروين سلاجقه ـ كانون پرورش فكري ـ 1385
2ـ كتاب يك نفر رد شد از كنار دلم ـ اسدالله شعباني ـ نشر توكا ـ 1388
انسيه موسويان
جامجم
لینک مطلب در جام جم:
http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100883822391

درخت، در تنهایی سرد و خاموش خود میگریست. گونههای تبدار زمین
زیر بارش نگاه داغ خورشید گُر گرفته بود. گلهای تشنه سر به آسمان
بلند کرده بودند و لبخند آسمان در هالهای از غبار محو شده بود.
رودخانهها در حرکت جاری و سیال خود تردید داشتند و کبوتران دعا، در
جستجوی بالهای استجابت سرگردان بودند. ناگهان دستی، با
سرانگشتان خیس روی ابرها نام تو را نوشت: باران! ما از پشت پنجرة
غبارگرفته تو را دیدیم و صدایت کردیم. پاورچین پاورچین به دیدارمان
آمدی با دست مهربانت روی گونههای تبدار زمین دست کشیدی،
شاخهها را نوازش کردی و شکوفههای کوچک بر شاخهها لبخند زدند.
تو باریدی. پروانهها و گنجشکهای بیچتر در سایه بوتهها و درختها به
تماشای شادی تو نشستند. تو باریدی و درهای آسمان گشوده شد.
میگویند وقتی باران میبارد، دعاها مستجاب میشوند. کبوتران دعا
بال گشودند و به اوج پریدند و رودخانهها، فروشان و سیال به آغوش
دریا رفتند. تو باریدی. بر بامهای کاهگلی و دوباره آوازهای کودکی را به
یادمان آوردی. مثل آن روزها که بر بام خانه هاجر میباریدی. مگر
میشود تو بباری و ما آرزوی شکوفایی نکنیم؟ مگر میشود چکچک
آوازهایت را بشنویم و در دستهایمان بنفشه نروید؟ پس ببار، تا در بارش
زلال تو دلها را بشوییم. چترها را میبندیم و زیر باران میآییم.
تماشای سیب وقت می خواهد و تماشا با شتاب زندگی ما ناسازگار
است.اگر برای تماشای سیب درنگ
کنیم همکار ها جایزه را خواهند برد!
صد بار در شعرهای خود واژه ی گل را به کار برده ایم اما زیبایی
دینامیک گل را هیچ گاه با خود به
فضای شعر نیاورده ایم.
من هر وقت طراوت پوست درخت چنار را
زیر دستم احساس می کنم همان اندازه
سربلندم که ملت ها به داشتن شاهکاری هنری!
در هنر چه چیزها که سنگ نمی شود!من همیشه در تهی نقاشی
هایم پنهانم.صدای من ازآنجا رساتر
به گوش می رسد!
از کتاب هنوز در سفرم

اینکه خدا آن پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که ما نیفتیم!

در اولین سالگرد کوچ غریبانه اش
از رفتنت دهان همه باز
انگار گفته بودند:
پرواز
پرواز ....

برای هر چیزی سرودی هست.برای وقتی که غمگین هستی و برای وقتی که شادی.
برای وقتی که خسته ای و به خانواده ات که از آن دور مانده ای فکر می کنی.
یا برای موقعی که خودت را پست می شماری چون گناه کرده ای و مثل کرم خاکی پست و رذل بوده ای1برای آن وقت که میل داری اشک بریزی چون مردم با تو خوب نبوده اند.
برای آن موقع که دلت شاد است زیرا هوا خوش است و تو آسمان خدا
_خدای همیشه مهربان_را می بینی که انگار به تو لبخند می زند...برای هر چیزی سرودی هست....
از متن گفتگوی گوتفرید با ژان کریستف
اثر جاودانه ی رومن رولان

در زیر تازیانه ی توفان و آذرخش
با پویه ی شکفتن و گفتن
تا رام صخره ای
در ناز و در نوازش باران
خاموش از برای شنفتن!

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
در حالي كه شعردر زير علفها و زير پاها افتاده است.
تنها بايد خم شد و آن را ديد و از روي زمين برداشت.
بوريس پاسترناك

| رباعي هاي سپيد | |||
|
| |||
| يکشنبه 6 خرداد ماه 1386 02:22 | |||
|
و یا:
ديروز اگر مي راند با چوبدستش گوسفندان را امروز هم. مي راند اما. گرگها را با تفنگش! فرعون بيچاره نمي داند اينجا پر از «موسا»ي چوپان است! (ص 14) يکي از ويژگي هاي جالب توجه در سروده هاي اين مجموعه ، استفاده شاعر از «طنز» در شعرهايي با مضمون دفاع مقدس است. طنزي که در برخي از شعرهاي اين مجموعه مي بينيم ، اغلب بر پايه بازيهاي لفظي استوار است و گاه حتي بي شباهت به کاريکلماتور نيست: اگر مي خواهي دشمنت «جيک» نزند دوست پرحرفي پيدا کن! با مسلسل رفيق شد! (ص 20) نازک نارنجي نبود نارنجک بود وقتي به معرکه آمد «فهميده» بود که مرگ را چگونه مي شود «شهيد» کرد! (ص 85) درست در دقيقه نود توپ «طلايي» به سنگرش خورد! (ص 117) طنز در شعر سهرابي نژاد بويژه هنگامي که درباره دشمن حرف مي زند، حالت تمسخر و نيشخند به خود مي گيرد: هيکل قناسش را با «قناسه» نشانه گرفتم قري به کمر داد و مثل ديو تنوره کشيد و به خاک افتاد! تا «فيها خالدون» خالد سوخت! (ص 35) خزيدم کنار سنگرش به نجوا گفتم: خالد! نعم. سرش بي هوا مثل هندوانه رسيده اي پوکيد در هوا! (ص 33) در مجموع مي توان گفت سهرابي نژاد در مجموعه «وطنم ابراهيم » بيشتر به محتوا و مضمون شعرها توجه داشته است و از اين لحاظ مجموعه ، بسيار غني است. سروده هاي کوتاه اين مجموعه مثل آيينه اي شفاف و روشن ، تصويرهايي زنده ، عميق و تاثيرگذار از جلوه هاي پرشکوه دفاع مقدس را به مخاطب نشان مي دهد. در اين شعرها، از بي سيم چي و خطشکن و ديده بان و سقاي تشنه جبهه و جنگ گرفته تا مادران داغديده شهدا و اسيران ، همه و همه حضوري روشن و حماسي دارند. به نظر مي رسد همين توجه بيش از حد شاعر به محتوا و مفهوم در اين سروده ها، گاه موجب شده که از ساختار غافل بماند. بويژه در نمونه هاي سپيد، گاهي شعرها به لحاظ موسيقي دچار کمبود هستند. مانند نمونه هاي زير که زبان شعر آنقدر روايي و ساختار جملات آنقدر عادي است که از شعر فاصله مي گيرد: همسنگر مجروحم شوخ طبع و بذله گو بود چنان که مرگ را هم دست مي انداخت تلفني پرسيدم: «چه مي کني دخو؟» روي ويلچرم لم داده ام و حالا همه را به يک «چشم» مي بينم! (ص 149) از سینه سرخان مهاجر بود که در جستجوي ياران ميدان مين را مي کاويد بيهوده. يارانش در بهشت بودند و در بهشت ، بسته و کليدش در دست «ميني» بود که به استقبالش مي رفت. ناگهان - سرخ و سوخته - عروج کرد! انسيه موسويان | |||
جنگلي سترگ را
برگ و بر دهد
يا پرنده را زشاخه اي به شاخه اي دگر سفر دهد
من
در انتظار آن بهار گرم و بيقرار و آفتابي ام
مي رسد
مرا عبور مي دهد ز روزهاي سخت
خاك را پرنده مي كند
سنگ را درخت!
شعر از مصطفي علي پور
